نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )

19

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )

هلاك كشلو بدست دوشى فرزند چنگيز در سال ششصد و دوازده و اين واقعه را ابن اثير به اشتباه در حوادث سنهء ششصد و شانزده ياد كرده است چون چنگيز خان از استيلاى كشلو خان بر كاشغر و بلاساقون ، و دست‌يافتن وى بر گور خان خبر يافت . فرزند خود " دوشى خان " را با بيست هزار كس يا بيشتر ، بتدارك امر ، و دفع شرّ وى بفرستاد . و بدين هنگام شاهنشاه نيز از ملك خويش ، با شصت هزار مرد ، قصد وى كرده بود ، چون شاهنشاه به آب ارغز رسيد ، نهر يخ بسته و گذار ناممكن ديد ، بر كنار آب اقامت گزيد . تا عبور ميسر گردد ، بهنگام امكان از آب بگذشت ، و در سير شتاب ميافزود ، و خبر و اثر كشلو خان ميجست ، روزى پيشروان سپاه وى را آگاه كردند ، كه اينك لشگرى بنزديكست چون در نگريستند ، دوشى خان بود ، كه بر كشلو خان و ختائيان همراه او پس از جنگى سخت پيروز گشته ، آن سپاه را عرضهء تيغ چو آب ، و كالبدشان طعمهء عقاب ساخته ، و خود كشلو را نيز از پاى برافكنده ، و سر وى بدست آورده ، با عسكر خويش و غنيمت از اندازه بيش بازميگشت . لشگر شاهنشاه و دوشى دست بشمشير بردند ، و آن روز همه روز بر يكديگر حمله آوردند . اينگاه رسول دوشى نزد شاهنشاه امده گفت : دوشى زمين خدمت ميبوسد و عرضه ميدارد ، كه من بدينسوى بدان روى نياورده‌ام كه جاى خود نشناخته ، از حدّ خويش قدم فراتر نهاده باشم . بلكه بدين توجّه خدمت سلطان خواسته ، و قلع و قمع آنكه او را داعيهء محال و محالات آمال به اطراف كشور شاهنشاه كشيده ، اراده داشته‌ام . و مشقّت نهضت و كلفت عزيمت ، درين باب از شاهنشاه برگرفته ، با كشلو و همراهان وى از دشمنان سلطان جنگيده ، و ريشهء آنان بركنده ، زن و فرزندشان برده برده اموال آنان بغنيمت بدست اورده‌ام ، هم اينك آن غنايم يكسر سلطان راست ، اگر خواهد بمباشر قتال بخشد و گرنه كس فرستد ، تا بوى تسليم و بدرگاه فرستاده آيد . و نيز در اثناى سخن گفت چنگيز فرزند خود را فرموده است كه ، اگر درين راه بسپاهى از عساكر شاهنشاه بازخورد از سلوك طريق ادب نگذرد ، و زنهار بكارى دست نبرد ، كه پردهء حشمت بر درد ، و آئين احترام را منافى باشد ، با اينهمه مهربانى دوشى بهيچگونه سودى نداد ، و از لجاج شاهنشاه ذرّهء نكاست ، زيرا سپاه همراه وى از دليران كارزار ، و جنگجويان نامدار سه چندان لشگر دوشى بشمار ميرفت ، و چنان پنداشت كه اگر بتنها فوجى از عسكر وى آتش جنگ برافروزند ، تر و خشك دشمن بسوزند ، و خاكستر آن بازيچهء باد جنوب و شمال سازند ، و در جواب گفت كه ، اگر چنگيز پسر خود را از جنگ با من نهى كرده ، ايزد تعالى مرا امر فرموده است تا با وى پيگار كنم ، و برين كار وعدهء ثواب داده ، و او را با گور خان و